عشق یخی
حسرت سه چیزونخور سخاوت تیپ قیافه ماکه داریم کجا رو گرفتیم والله برادرزاده ام بادکنکی که پنج انگشت داشت رابادکرده بود وبازی می کردمادرش که ازاین بادکنک خوشش امده بودگفت این بادکنک عجیب را ازکجا اوردی؟ پشه ای دراستکان امدفرود تابنوشدانچه واپس مانده بود کودکی ازشیطنت وبازی کنان بست با دستش دهان استکان! پشه دیگر طعمه اش را لب نزد جست تا از دام کودک وارهد. خشک لب می گشت حیران راه جو زیرو بالا بسته هر سو راه او روزنی می جست در دیوار ودر تا به ازادی رسد بار دگر هر چه بر جهد وتکاپومی فزود راه بیرون رفتن از چاهش نبود انقدر کوبیدبردیوار سر تافروافتادخونین بال وپر جان گرامی بود وان نعمت لذیذ لیک ازادی گرامی تر,عزیز ( فریدون مشیری) مارو واردراهروهای باریکی کردن همه جا ساکت کم کم از این راهرو به اون راهرو تا رسیدیم به رختکن که اونجا گان پوشیدیم وماسک زده پشت در سالن تشریح منتظر رخصت مردگان,یکی از بچه ها اتفاقی چشمش به جسد مرد جوانی که در حال تشریح بود افتاد وگفت عجب غلطی کردیم اومدیم نمیشه برگردیم دوستم به استاد گفت علت مرگش چی بوده؟ استاد:نمیدونم باید شرح حالشو بخونیم ؟ دوستم :استاد از مرده شرح حال می گیریم. اون طرف تر یکی از بچه ها یه جسد کاملا سوخته رو دیده بود واومد گفت من اونو که دیدم ناخوداگاه یاد گوجه افتادم..سالن تشریح از خنده منفجر شد. وقتی هم که می خواستیم بیایم بیرون همون دانشجویی که از ترسش گفت عجب غلطی کردم اومدم گفت:استاد یه جسد دیگه هم تشریح کنیم(ای رو رو برم) یکی از دوستانم تعریف می کرد رفته بودیم جنوب(با هواپیما )در راه برگشت 90/10/12 بابچه ها کار اموزی بودیم تا ساعت 2بعد ازظهر باید تو بیمارستان میموندیم اینجاست که می گن(تاکسی دربست با اب میوه)..... یادش بخیر همین دیروز بود ...... دبیر زبان اومد سر کلاس شروع کرد به درس دادن .بین درس که دید بچه ها خیلی حرف میزنن گفت یکی یکی از رو درس بخونید وترجمه کنید.
برادرزاده ام صلاح دید که چیزی نگوید بعدازچند مدتی که براثر سوراخ شدن بادش خالی شد.اون وقت بودکه مادر ش فهمید اون بادکنک پنج انگشتی چیزی نیست جزدستکش ظرفشویی خودش.![]()
تو فرجه امتحانات بودیم صبح بیدار شده بودم ومشغول درس خوندن بودم که smsفردا صبح ساعت7:45به سمت پزشک قانونی حرکت داریم ,من خوشحال شدم از اینکه بعداز چندترم خواهش موفق شدیم که راضیشان کنیم
,حالا صبح شد وساعت 6 زدم بیرون تا ساعت 7:30 رسیدم دانشکده اما خبری از بچه ها نبود
(نکنه فقط منو ببرن)(من نمیرم) کمی نشستم یه چند نفری اومدن ولی از اون همه اصرار بچه هابعید بود که نیان
,بلاخره اتوبوس راه افتاد به سمت بهشت زهرا,انگار نه انگار که قراره مرده(میت)ببینیم ,رسیدیم به پزشک قانونی ,روپوش سفید پوشیدیم ووسایل رو سپردیم به راننده,گفتم بچه ها همدیگرو ببخشید شایدرفتیم وبرنگشتیم راننده هم گفت اره این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیستها
(اخه این کارا به شما ربطی داره) اونجا یکم ترسیدیم......(تازه یکم)
(اماافسوس نه جرات داشتیم بریم ونه می تونستیم برگردیم) همه وارد شدیم از شدت بوی تهفن همه بینی ها رو محکم گرفتن.....
مرد میان سالی رو برامون تشریح کردن ,بعد هم یه زن جوان رو تشریح کردن,بلاخره 18 تاجسد دیدیم که تقریبا همه جوان بودن


.وقتی به بالای شهرمان رسیدیم میدان شهید کشوری را دیدم,یکی از مسافران که پیر مردی فرتوت بود
وقتی چشمش به میدان افتاد ,داد زد اقای کشوری نگه دارید پیاده می شم
,که با صدای خنده مسافران ازخجالت خود را در صندلی پنهان کرد
....
,ازطرفی ساعت 2.15کلاس مدیریت داشتیم که حسابی از استاد حساب می بردیم ودودقیقه دیرامدن برابر غیبت وبعدش هم حذف
,بلاخره زودتر ازساعت مقرر خارج شدیم تابه کلاس برسیم,منتظر اتوبوس ایستادیم اما نیومد مجبور شدیم دو تا تاکسی بگیریم که شش نفر بودیم اما از شانس ما یه تاکسی فقط یه نفر جا داشت
,یکی از بچه ها با اون رفت وبقیه سواریه تاکسی شدیم .دونفر جلو بقیه عقب راننده که فهمید ما دانشجوییم گفت اگه بخوایید میرسونمتون دانشگاه,ما هم ازخدا خواسته,گفتیم دوستمون چه؟ گفت باشه اونم می بریم
,یواشکی با بچه ها گفتیم بگیم یه ناهارم بده دیگه......
دوستم اولین نفری بود که شروع کرد به خوندن تا به یکی از جملات که اسم حسین داشت رسید.ناگهان مکث کرد ومعلم خطاب به او که چرا ادامه نمیدی؟اوهم در جواب معلم گفت ,خانم اجازه حسین به انگلیسی چه می شود؟
دراین زمان کلاس ساکت ما دوباره منفجر شد
| www . night Skin . ir |

